او بیزیم کندیمیزدن دیر ، عقلی بی زادلارا یئتیشمز !
دزدی به باغ یک روستایی دستبرد زد ، غافل از اینکه باغبان
در کمین نشسته است . خلاصه دزد دستگیر شد و مرد پاهایش را با طناب بست و در باغ
رهایش کرد . خودش به سرعت پیش ارباب رفت
که : دزد گرفته ام و الان در باغ است و پاهایش را هم بسته ام ، چه دستور می
فرمایید ؟
ارباب گفت : خنگ خدا ! فکر نکردی که دستهایش آزاد است و
خودش پاهایش را باز می کند ؟ باغبان گفت : خیالتان راحت باشد ! او اهل ده ماست ،
عقلش به این چیزها نمی رسد !
غاز کیمین نه بویونونو اوزادیسان ؟ بو کیشی بوردا قیزیل
کیمین سوز دئیر !
دو نفر با هم دعوا می کنند . یکی از آنها پیش قاضی می رود و
برای اینکه قاضی طرف او را بگیرد ، غازی را به عنوان رشوه به او می دهد . وقتی هر
دو پیش قاضی می آیند ، قاضی بر خلاف تصور مرد ، طرف روبرویی را که چند سکه طلا زیر
تشک او گذاشته می گیرد . غاز آورنده که چنین می بیند ، برای متوجه کردن قاضی گردنش
را دراز می کند . قاضی می گوید : چرا مثل غاز گردنت را دراز می کنی ؟ ببین ! این
مرد حرف می زند مثل طلا !
قوی دئسین لر ، آقا خانین بر ائششه کی ده واریمیش .
روستایی از شهر مقداری خیار می خرد و به طرف ده راه می افتد
. وسط راه برای رفع خستگی و تشنگی شروع می کن د به خوردن خیارها . اول خیارها را
پوست می کند و با خودش می گوید : بگذار فکر کنند که یک خانی اینجا نشسته بود !
خیارها که تمام می شوند ، روستایی باز هم سیر نشده است . این دفعه شروع می کند به
خوردن پوست خیارهایی که کنده بود و می گوید : بگذار بگویند ، آقا خان یک خر هم
داشته !!
هره اوز ده وه سین آختارار !!
مردی شترش را گم کرده بود . کنار چشمه ای رسید ، دید دختری
آب بر می دارد . پرسید : شتر مرا ندید ؟ دختر گفت : مرا به پسر کدخدا خواستگاری کردند
، نرفتم . مرد دوباره از شترش پرسید . دختر گفت : مرا به پسر عمیم خواستگاری کردند ، نرفتم . مرد عصبانی
شد و گفت : بابا ! من از شترم سوال می کنم ، تو چه می گویی ؟
دختر گفت : هر کس دنبال شتر خودش است !
آی الله ! خانیم سو ایستیه یوردی .
در زمانهای قدیم ، مادر شوهرها قدرت مطلق خانه بودند و
عروسها بدون اجازه آنها اجازنه آب خوردن هم نداشتند . روزی تازه عروسی از غایت
تشنگی به بیتابی و بی طاقتی رسید . اما چون جرات رفتن به سر کوزه آب نداشت ، در دل
خود خدا خدا می کرد که : ای خدا ! چی می شد خانم آب می خواست ؟!
اوچ آی من سنه گلمیشم ، اوچ آی سن منی آلیبسان ، رجب ،
شعبان ، رمضان ، بی دوققوز آی !
همسر مرد ساده لوحی سه ماه بعد از عروسی ، بچه ای زایید .
زن در جواب سوال مرد گفت : بچه نه ماهه به
دنیا آمده است ! سه ماه است من زن تو شده ام ، سه ماه هم است که تو مرا گرفته ای ،
رجب ، شعبان رمضان ، این نه ماه !!!
نیه ائششه ک دن دانیش میسوز ؟
زن و شوهر روستایی شب هنگام به آرامی و نجوا صحبت می کردند
. مرد گفت : پسرمان به سن ازدواج رسیده و واجب است که الاغ سیاهمان را بفروشیم و
خرج عروسی او کنیم . زن هم حرف او را
تایید کرد . بعد از چند دقیقه موضوع حرفشان عوض شد . پسر که چند قدم دورتر در
رختخواب خوابیده بود ، بلند شد و گفت : چرا درباره خره حرف نمی زنید ؟
سن دودوگی چالدون !
مرد روستایی به شهر می رفت . اطرافیان هر کدام چیزی را به
او سفارش می دادند تا از شهر بخرد ، بدون اینکه پولی بدهند . در این میان پسرکی
پنج ریال به مرد داد و گفت : یک سوت سوتک هم برای من بخر . روستایی گفت : تو ( از
الان ) سوت سوتکت را زدی !
آدون هیبت الله دیر یا منی قورخودیسان ؟
مرد ترسو و ریزه میزه ای از مرد قلچماقی می پرسد : اسمت
چیست ؟ مرد با صدای نتراشیده و نخراشیده ای می گوید : هیبت الله !
مرد لاغر می گوید : واقعا اسمت هیبت الله است یا می خواهی
مرا بترسانی ؟!
آرواد ! سن ایچریدن ، من اشیگدن ، یاخشی ائو اوللوق !
روزی ملانصرالدین دسته گلی به آب داده بود و قسمتی از اثاثه
خانه را به قیمت ناچیزی فروخته بود . داخل خانه که شدذ ، متوجه دست های زنش شد و
پرسید : پس النگوهایت کو ؟ زن جواب داد : چون دیدم لبو فروش می خواهد سرم کلاه
گذاشته و لبو را سبک تر حساب کند . به همین خاطر لنگو ها را پنهانی در کفه ترازو
انداختم تا پدرش را در بیاورم ! ملا خندید گفت : زن ! من بیرون ، تو داخل ، خوب
خانه ای می سازیم !
آیی بدجانور دور .
از کسی پرسیدند : خرس بچه می زاید یا تخم می کند ؟ می گوید
: تخم می کند ! می گویند : اشتباه گفتی ، بچه می زاید . مرد جواب مب دهد : خرس بد
جانوری است ، اگر تخم کرد ، تو مانعش می شوی ؟
انبار شیرینده ن ویردی کربلا شیرینه !
واعظی برای روستایی ها از احکام انواع آب ، از قبیل : آب
باران ، آب جوی و آب حوض و ... شرح می داد . یکی از روستایی ها بلند وشد و پرسید :
حکم آب شیر انبار چیست ؟ واعظ که درباره این آب چیزی نمی دانست ، گفت : گفتی شیر ،
یاد شیر کربلا افتادم ...
بو آیاقدان ، ده وه اوشاقیمیش !
شتری با گاو گوسفندی می چریدند . علف لذیذی دیدند و هر یک
خواستند که آن را تنها بخورند . برای رفع دعوا قرار شد آن کس که سنش از همه بیشتر
بود علف را بخورد . گوسفند گفت : من و گوسفند فدیه حضرت اسماعیل ، هر دو از یک
پستان شیر خوردیم . گاو گفت : من در چراگاه بهشت بودم که خطاب خداوند رسید تا به
زمین بروم و برای حضرت آدم شیار کنم . شتر که از غفلت آنها استفاده کرده بود و علف
را کنده بود ، همان طور که می جوید گفت : راست می گویید ، آن وقتها من بچه بودم !
بوردا حسین کرد گیلیف دن گچیب .
درویشی که در قهوه خانه قصه حسین کرد را تعریف می کرد ، ضمن
داستان شمه ای از استحکام و بلندی قلعهای را شرح داده و گفت : بله ! وقتی حسین کرد
قلعه گشا زوایای خلوت این قلعه را گشت ...» در اینجا یکی از مستمعین با تعجب پرسید
: بابا درویش ! نگفتی حسین کرد چطوری وارد این قلعه محکم شد ؟ درویش کمی فکر کرد و
پاسخ داد : اینجا حسین کرد از راه آب آمده
بود تو !