صعب روزی است خدایی ها !
اصلاً هیچی !
زیرکی را گفتم این احوال بین ، خندید و گفت / صعب روزی، بوالعجب کاری ،پریشان عالمی
سکوت
همین
این وسط اونی که قربونیه عباس مویه !!
دیدالوگ آزانس شیشه ای یادتونه ؟
خیلی مسخره است ولی با این جمله اکبر حال کردم :
اگر اکثریت در انتخابات شرکت نکنند ، اقلیت حاکم می شوند !!! ( یا یک همچین چیزی ! )

هفت سنگ طنز منتشر شد . این بخش از مجله الکترونیکی هفت سنگ که از قدیمی ترین مجلات الکترونیکی فارسی است ُ هر دو هفته یکبار به روز می شود . در هفت سنگ طنز « مهدی استاداحمد،اسماعیل امینی،عبدالله مقدمی، مهدی فرجاللهی، علیرضا لبش، نسیم عربامیری، فاضل ترکمن و سعید سلیمانپور » می نویسند .


پیک شادی : مجموعه پنج صفحه سوال ، ده صفحه نقاشی ، دو صفحه لطیفه و یک صفحه مثلا تحقیق که می توان همان شب اول تعطیلی با کمک و همت متخصصان داخلی ( بابا و مامان و عمو و خاله و ... !) فیتیله پیچش کرد .
تحویل سال : رفتن سال « بنزین چقدر گرون می شه ؟ » ، « حقوق ها چقدر زیاد می شه ؟» ، « پول تو جیبی منو زیاد می کنین ؟» و آمدن سال « بنزین گرون شد » ، « حقوق ها هشت درصد زیاد شد » ، « تورم 18 درصد رفت بالا » ، « پول تو جیبی من 40 درصد زیاد شد » ، «بابا باز هم امسال برای خودش کفش نخرید ...»
چهارشنبه سوری : شبی که اگر در یک کشور دیگر اتفاق می افتاد ، مردم فکر می کردند جنگ جهانی سوم شروع شده است !
حاجی فیروز : از نسلهای منقرض شده عید که در دوران انسان نئاتردال بی سواد ِ بی کلاس ِ ضایع ِ امل ، می خواند« ابراب خودم سامیلی بلیکم !...»
سیزده به در : یک چیزی تو مایه های شوکران ، زهر شیرین ، حال قبل از ضد حال ، چه می دانم !
عقب افتادن از درس : بهانه ای برای کلاس فوق العاده ، مشق فوق العاده ، مهمانی نبردن فوق العاده و ...
عمو نوروز : بنده خدایی که چند سالی است به خاطر گرانی های شب عید ، ننه سرما را کاشته و این طرف ها آفتابی نمی شود !
عید : اتفاقی که بچه ها از سیزده به در تا 28 اسفند انتظارش را می کشند !
عید دیدنی : مراسمی که باید یک ساعت شق و رق و تر و تمیز و بی سر صدا تحمل کنی ، برای اختتامیه !
عیدی : اختتامیه عید دیدنی ! پولی که از جیب بزرگترها به شکم بچه ها واریز می شود !!
لباس نو : نوعی لباس که برای بچه هایی که امروزه ماهی یک دست لباس عوض می کنند ، زیادی بی مزه است !!
هفت سین : مجموعه ای از:
سماق ( برای مکیدن در سال جدید !)
سرکه ( برای ترشی انداختن دخترهایی که در کنکور امسال هم قبول نشوند !)
سیر ( که شدیدا طعنه می زند به پیاز کیلو ششصد تومان !)
سمنو ( که شرط می بندم اگر یک مادر بزرگ توی خانه نباشد از چهارشنبه بازار خریداری می شود !)
ساعت ( که بیچاره دو سالی است مانده سر سال ، چه خاکی توی سرش بکند ، عقب برود یا جلو !)
سکه : ( برای ... به هیچ دردی جر تلفن زدن نمی خورد . خب من که می دانم شما سکه طلا نمی گذارید پای سفره !)
سبزه (که بر لب جویی رسته است که در آن آب فاضلاب جاری است و نمی شود لبش نشست و گذر عمر را تماشا کرد !)
آخرین خبر : انا لله و انا الیه راجعون
همشهری عصر با ستون طنزش به ... ( باد ) رفت !!!
جانشین فرمانده ناجا : هزینه تخلفات رانندگی باید افزایش یابد .
نکته آموزنده : راننده گرامی ! پول دیه هیچ ، پول جریمه داری ؟!
بیت : قبض ِ بسیار از در و دیوار / در تجلی است یا اولی البصار !
نتیجه نظرسنجی گسترده نیم ساعته : افزایش جریمه ها باعث افزایش شور و نشاط در جامعه می شود !
سوال : آیا هزینه تخلفات رانندگی باید افزایش یابد ؟
الف ) برای ثبت در کتاب رکوردهای گینس هم که شده بله ! ( راننده پر تخلف )
ب ) هر چی آقامون بگه !
ج ) بله ؟! نخیر !
د ) آقا اجازه ! ما یک بار رفتیم تبریز ، توی اصفهان جریمه شدیم!
**
رییس دانشگاه تهران : بی تفاوتی در بین دانشجویان در حال گسترش است .
توی سلمانی : فرق تان از راست باز کنم یا چپ ؟ دانشجو : ای بابا ! چه فرقی می کند ؟!
شعر مدرن : من اگر برخیزم ، تو اگر برخیزی ، دیگه کی کافی شاپ ها رو پر می کنه ؟!
انتقاد دانشجویی سالم بی غرضانه ی سفید نما : استاد ! به کدام سازتان حرکات موزون کنیم ؟!
سوال : چطور می توان بی تفاوت نبود ؟
الف ) با رد شدن از گیت های دانشگاه
ب ) با ارائه بلیط و ژتون غذا
ج ) با حضور در مراسم سخنرانی رییس
د ) با اجازه بزرگترها ، هر چی بابام بگه !
**
یک نماینده: شش ماه گذشته و من نمی توانم بگویم چه لایحه و طرح مهمی رابه تصویب رسانده ایم !
نکته یادآورانه : اختیار دارید ، طرح مهمی چون انتقال مقر سازمان ملل را یادتان رفته ؟!
نتیجه : طرح های مهم را یادداشت کنید ، موقع انتخابات به دردتان می خورد !
سوال : مقر سازمان ملل به کجا منتقل می شود ؟
الف ) حالا بگذار جای قبلی را خالی بکنند بیچاره ها !
ب ) یک جای امن
ج ) قلعه حسن خان
د ) گزینه ب و ج ، با احترام به گزینه الف !
**
خبر : بساط کلاس های 40 نفره هنوز پهن است .
از همه جا بی خبر : برای همین می خواهند وزیر را استیضاح کنند ؟!
نکته راحت کننده : بساط پهن کردن در این مکان « پیگرد قانونی » ندارد !
مصرع بهینه شده : ز گهواره « تا کلاسهای 40 نفره » دانش بجوی .
سوال : کی این بساط جمع می شود ؟
الف ) به زودی ، و تو چه می دانی که « به زودی » چیست ؟!
ب ) به محض دادن کسری بودجه
ج ) شما « خودیاری » تان را بیاورید ، حالا خدا بزرگ است .
د ) بساط ؟کلاس ؟ 40 نفره ؟تکذیب می کنم آقا !
شب سه شنبه نمی دانم چه شد که یکباره دستم رفت طرف تلفن و ...عادت داشتیم و عادت داشت به زنگ زدن های به موقع و بی موقع . ما شاگردان سر به هوا و جوان و جاهل ، خیلی وقت ها بی توجه به شرایط پیرمرد گوشی تلفن را بر می داشتیم و گاه ساعت ها با او حرف می زدیم . استاد با حوصله از حال و اوضاع مان می پرسید . به دقت به حرف هایمان گوش می داد و ... ما هیچ وقت ملاحظه استاد را نمی کردیم .
یکی گفته بود : پیرمرد چشم ما بود ، و حالا منوچهر احترامی چشم ما بود. گروه جوان هایی که حالا هر کدام ادعای طنز نویسی داشتند و وای چه حوصله ای می خواست سنگ صبور شدن برای تمام این جوانان تنگ حوصله !
گفتم که شب سه شنبه بود ، یعنی درست همان شبی که ... صدای خانمی از آن طرف خط آمد . یک لحظه فکر کردم اشتباه گرفته ام . با تردید پرسیدم : منزل استاد احترامی ؟! پاسخ « بله » ی پشت خط بیشتر متعجبم کرد . استاد تنها با مادرشان زندگی می کردند ، یعنی خودشان کجایند ؟ ادامه دادم : استاد تشریف دارند ؟ و پاسخی سرد و غریب : نخیر ، تشریف ندارند ، شما ؟ خودم را معرفی کردم و گفتم که سلام مرا به استاد برسانید .
پیرمرد درد می کشید ؛ شاید هم نمی کشید آن لحظات . می سوزم ، می سوزم وقتی به آن دقایق فکر می کنم . دقایقی که آتش شک به جانم افتاده بود از آن جواب های غریب . حالا فکر می کنم به آن دقایق ، به آن ساعت ها که توی رختخواب خوابم نمی برد . و آن باران ، باران غریبی بود . قلبم درد گرفته بود ، درست مثل منوچهر احترامی .حیف که می دانستم ، دریغ که سر بر بالش گذاشتم . و آن ساعت های عذاب آور شب ...
صبح آمد اما دریغ که پیش از هر سوالی ، پیامی آسمان را بر سرمان خراب کرد . پیرمرد رفته بود ، با همه مهربانی هایش ، با همه سنگینی غم هایی که ذره ذره روی دوشش گذاشته بودیم ، با همه لبخندهایش که پشتمان را گرم میکرد . پیر ما رفته بود و ما جوان های جاهل حالا باید حسرت روزهای رفته را می خوردیم . چه بارانی می بارید . ندانستم که طوفان قلب من سهمگین تر بود یا هوای آن روز تهران .
**
ضمیمه ادب و هنر روزنامه اطلاعات * پنج شنبه اول اسفند ۸۷